Books The Guardian

wordery Buy Books Online, Over 10 Millions Books

characters خانه ادريسيها 107


characters خانه ادريسيها

characters خانه ادريسيها 107 ☆ ➵ [Read] ➯ خانه ادريسيها By غزاله علیزاده ✤ – Feedmarkformulate.co.uk غزاله در داستان‌های کوتاه و بلندش معمار الگوهای درونی و بیرونی آن فضایی است که نهایت، نگر به ناکجا دارر وجه قومی، او نقاشی چیره‌دست می‌نماید، روایت می‌کند چون مادربزرگی که پای خانواده‌اش پیر شده و از آینده همه نگران اس?. داشتم به غزاله علیزاده فکر میکردم و خانه ادریسی هایش،به عشق آباد و شهری که هیچ عشقی در آن نبود به تمام آن صحنه های زنده کتاب،به تعریف جدید از زن،که نویسنده پرده از رخش فرو می کشید و پشت بندش مقام تقدیس شده ی زنان زیبای خاموش را به چالش فرا میخواند و سحرشان را باطل میکرد داشتم به این کتاب فکر میکردم و تعریف دیگری که از زن های متفاوت به من داد از حسی که در جانم نشاند و من هرگز نتوانستم درهیچ قالبی برایش توصیفی بنویسم جز یک همدلی عمیق با غزاله و عشق آبادشخوب است این کتاب،خیلی خوبتر از خوبپاییز 94

خانه ادريسيهار وجه قومی، او نقاشی چیره‌دست می‌نماید، روایت می‌کند چون مادربزرگی که پای خانواده‌اش پیر شده و از آینده همه نگران اس?. داشتم به غزاله علیزاده فکر میکردم و خانه ادریسی هایش،به عشق آباد و شهری که هیچ عشقی در آن نبود به تمام آن صحنه های زنده کتاب،به تعریف جدید از زن،که نویسنده پرده از رخش فرو می کشید و پشت بندش مقام تقدیس شده ی زنان زیبای خاموش را به چالش فرا میخواند و سحرشان را باطل میکرد داشتم به این کتاب فکر میکردم و تعریف دیگری که از زن های متفاوت به من داد از حسی که در جانم نشاند و من هرگز نتوانستم درهیچ قالبی برایش توصیفی بنویسم جز یک همدلی عمیق با غزاله و عشق آبادشخوب است این کتاب،خیلی خوبتر از خوبپاییز 94

Read ↠ eBook, PDF or Kindle ePUB Ì غزاله علیزاده

خانه ادريسيها ↠ غزاله در داستان‌های کوتاه و بلندش معمار الگوهای درونی و بیرونی آن فضایی است که نهایت، نگر به ناکجا دارد و آنچه از ذهن م?. به آلاچیق نزدیک شدرکسانا برگشتترسیدماز چی؟رکسانا خندیددشمنانمگر دوستشان نداری؟روح به زندگی می دهندپس بیشتر از دوستان به تو می رسندغیر از آن نمایشگر دوره گرد،دوستی نمی شناسمدلداده چی؟مفت گران بودندکسی ادم را آن جور که هست نمیبیند؛هر تلاشی بیهوده استباید قبول کردوقتی به پشت سرم نگاه میکنم،هیچ تاسفی ندارمدست روی زانو گذاشت،مهتاب انگشتهای بلند او را روشن کردوهاب کنار زن نشستلعنت به سایه های ویرانگر گذشتهروزهای اول به خودم دروغ می گفتم،پناه می بردم به شباهت ظاهری تو با رحیلابازی پرخطری انتظارم را می کشیدفهمیده بودم تو اصلن شبیه رحیلا نیستی،تصویر مقابل او بودی،از نوع زنهایی که مرا به وحشت می اندازند،مثل مادرم سودایی،موجودات فراری که هربار انها را میبینم،دلهره داریم مبادا دیدار آخر باشدرکسانا برخاست،با پلکهای نیمه بسته او را نگاه کردزنهایی با این طبیعت زیاد دیده ای؟همه جا ریخته پشت هر دری منتظر نشستهرکسانا کف دستها را روی هم گذاشت،زانو زد و پیشانی او در نور ماه درخشیدچه عالیوهاب با افسوس سر تکان دادهر صد سال یکیزن نیم رخ ظریف را رو به آسمان گرفتمرد به سایه های درختان بر سنگفرش روشن خیره شدپیشترها اگر میگفتند مجذوب زنی خواهم شد از ته دل می خندیدم؛هیچ موجودی را بیرون از خودم نمیدیدم،تا تو ذره ذره آمدی به درونم؛با هر نبض من می تپیفراغتی نیستانگار بزرگت کرده ام،مثل احمقها با خیالت حرف می زنمرکسانا شانه را بر دیرک چوبی تکیه داد،به زمزمه گفتچه جور حرفهایی؟وهاب سر را پایین انداختاز نگاه زن می ترسید،گرم بود و سرد،شکافنده،انگار چیزی از چشم او پنهان نمی ماندنفسی کشیدیادم نیسترکسانا نشستراست بگوبه آن زن هندی در کشمیر شبیهم یا نه؟مرد کف دست را بر پیشانی گذاشتتو همه چیز را کم رنگ میکنیرکسانا نوک کفش را به زمین ساییدتنها یک جمله دلم میخواهد بدانموهاب به ماه کردتکرارش چه فایده دارد؟پرت و پلا می گویم از هر جا عبور می کنی دنباله عطر تنت را می گیرم تا با خطهای پیکرت در فضا یکی شومرکسانا انگشتها را در هم فرو بردتو از مارنکو شاعرتریوهاب برافروختمارنکو اصلن شاعر نیست سالها در اتاقهای تنگ،شکوه تو را تلف کردقربانی او بودی،نه الهه الهامشبرای روزهایی که از تو دزدیده،افسوس میخورم،هر دوی ما را غارت کردهرکسانا اخم کردمن به پیشنهاد مارنکو آمدم اینجاوهاب شانه بالا انداختتو را سرنوشت آورد اینجاهمچنان که مادرم را سالها پیش به تفلیس بردمی تواند برایم بمیرداین آدم فقط می تواند برای خودش بمیرد اما من زنده می مانم برای تورکسانا دست را بر شانه مرد گذاشتبوی گل یاسکاش چیزی نمی فهمیدیافسوس می فهممفهمیدن ما را از هم جدا می کندفرصت زیادی نداریم سمت راستت را نگاه کن مرگ ایستادهدست رکسانا را گرفتبیا او را برد به سوی چمنزاردلم میخواهد خارهای پولکی را از دامنت بگیرمتیغها به انگشتهایم فرو برود،یادگار زخمهای توگیره زلف رکسانا باز شدطره های آشفته مو،بر شانه وهاب ریختمرد عطر تارها را بویید؛سبک می شد و سایه ابرها،شاخه ها و پرتو ماه دورش می چرخیدرکسانا به نجوا پرسیدحیف چرا رویاهای ما منتهی می شوند به حقارت؟امشب کوتاه استبا تجربه های گذشته تلفش نکنرکسانا علفهای مرطوب را نگاه کردبا چی تلف کنم؟یک کمی با من چون علف ایاممعلف خشک سر بام؟نهبرای تو تازه مانده امبعد از این دلم میخواهد در تو زندگی کنمرکسانا از او فاصله گرفتنهطاقتش را ندارمباید بارم را سبکتر کنمپابه پای هم سبک می شویمآنقدر که نخهای دنیایمان ببرد؟چون به هم گره خورده اندچه ترسی داری؟ترس از رها شدگیدلم میخواهد به ریشه های اعماق زمین،هرچند پوسیده وصل باشمکدام ریشه ها؟مارنکو؟رکسانا به او پشت کردآخ که چقدر ابلهیوهاب پیش دوید،رو به روی او ایستادرکسانا اینها به تو می خندند،هیچکدامشان عاشق نیستند،مقصودی دارند که میخواهند به آن برسندتحمل من برای تو هم مشکل هستقرار نیست تحمل کنمفرق من اینست که هیچ چیز را برای خودم نمیخواهمزن بر تخته سنگی نشستقطره های شبنم،روی کفشهای او می درخشیدصدایت گرمست مثل مادرتچه تصادفی با او زندگی را شروع کردمبا تو شاید تمامش کنموهاب کنار او نشسترکسانا مرا نترساندیر شده وهاباز نو شروع می کنیمدوباره به دنیا می آییمرکسانا پوزخند زدتو میتوانی؟من گذشته یی ندارمهر چه هست توییرکسانا طره های زلف وهاب را به هم ریختپس کجا بودی؟تصویرهایت را هر روز می دیدمرکسانا دست پس کشیدبه خاطر رحیلا؟مرد به چشمهای زن خیره شدحالا می فهمم نگاه خودت جذبم می کرددر بعضی عکسها لبخند می زدی،بی شادی و رنج،پیچیده،ساده،پیر و کودکخیلی جوان بودی،اما در جسمت نمی گنجیدی،جز تبسم زورکی راهی برای نجات نداشتی،آنقدر به آن تصاویر نگاه کرده ام که روزنامه ها ساییده شدهراستی،کلاههایت کو؟آخ آن کلاهها بخشیدمشاندرخانه های آشنایان دارند می پوسندنه نمیپوسند با تو تماس داشته اندرکسانا دست بر لب فشرد و خندیدای پسربچه خودم دیر یا زود خواهم پوسیدوهاب در چمن چنگ فروبردکابوس را ترجیح می دهیدل بسته ای به فانی بودنسر رکسانا به سینه خم شدزندگی کوتاه را عشق استجاودانگی چه لطفی دارد؟جادوی باستانی تو کوتاه نیست زنهای دوران گذشته در وجودت تکرار می شوند،نگاهت پرده در پرده تا ته تاریخ می رود،همه جا حضور داریدر تمام رویاهایم از دورانهای باستانی،رد پای تو را می بینم میدانم همه جا کنارت بوده ام،با نوازش سرانگشتهایت به خواب رفته اماگر هزار سال بعد هم مثل سبزه از خاک برویم در آوندهایم جریان داری به این می گویم جاودانگیرکسانا برخاستآه تا به کجا می روی؟بی حضور تو این خاطره تا آخر عمر در تاریکی باقی می ماندوهاب خم شد و گلخارهای پولکی را از دامن او جدا کرد Read ↠ eBook, PDF or Kindle ePUB Ì غزاله علیزاده

غزاله علیزاده Ì 7 Read

غزاله علیزاده Ì 7 Read ?خیل و باور نگاه‌هایش، به دور و بر خویش، و جهان ناشناخته است، بیرون از متن ‹‹من›› و ‹‹ما›› و جامعه انسانی نیست، که د. از آن دسته کتاب‌ها بود که هم اذیتم کرد و هم لذت‌بخش بود ‏اذیت شدم چون هوای خانه را نفس می‌کشیدم چون طبق عادت معمول کتاب‌خوانی‌هایم در داستان فرو می‌روم و تا تمام نشدنش بخش بزرگی از ذهنم درگیر آن باقی می‌ماند درست است خواندنش سه روز بیشتر طول نکشید ولی عین دو شبی که بعد از بستن کتاب خوابیدم در خواب دنیایی شبیه آن کتاب را دیدم از بیماری‌های خاص من است البته شما نترسید‏لذت بردم چون مدام کتاب را می‌بستم و به اسم نویسنده نگاه می‌کردم و می‌گفتم یعنی باور کنم چنین شخصیت‌پردازی قوی‌ای کار یک نویسنده زن معاصر است؟ چون داستانی می‌خواندم که در عین واقعی بودن پر از نماد و اسطوره بود‏لذت بردم چون من هم مثل شخصیت‌های کتاب در راه تغییر درد کشیده‌ام و اذیت شدم‏یکشنبه 10 شهریور 92تهران